welcome back

بعد یک سال به خود تکانی می دهیم!

تو چند ماه گذشته، 2 تغییر مهم تو زندگیم رخ داده:

یکی شاغل شدنم و دومی جدا شدن از پدر مادر.

که این دو همراه هم رخ دادن. چون بخاطر کارم اومدم تهران.

25 دی 89 اولین روز اشتغال به کارم بود.

اولش یه شرکت خصوصی بودم. واقعا جای خوبی بود و پروژه های بزرگی رو انجام میدادن.

اما بعد یه مدت اون اداره دولتی که آزمون و مصاحبه قبول شدم، نتیجه آخرین مرحلش که گزینش باشه اعلام شد و طبعا از شرکت جدا شدم و رفتم اداره.

این گزینشمم داستانی بود برای خودش! چند روز قبلش یک مقدار احکام خوندم. تقریبا خوب از عهدش بر اومدم وگرنه که قبول نمی شدم. ولی خب… یکی از ضایع ترین صحنه ها وقتی بود که گفت تشهد و سلام رو بگم. هر جمله اش رو با مکث میگفتم مشخص بود چیزی نیست که روزی 5 -6 بار به زبون بیارم.

یه چیزی هم بود که هی سوال می پرسید عضو بسیج هستی؟ راهپیمایی شرکت میکنی؟ نماز جمعه می ری؟ مراسم مذهبی شب احیا و … می ری؟ منم میگفتم نه! باز دوباره سوالایی از همین دست می پرسید و باز باید می گفتم نه. فکر کنم طرف خراب همین صداقتم شد.

این حس و حالی هم که کلا از سرکار رفتن و جدا شدن از خانواده پیدا کردم، هر روز خاصی تو این چند ماه اگر این مطلبو مینوشتم میتونست متفاوت باشه.

کما اینکه از همون روز اول شروع به کار، میخواستم یه پست در موردش بنویسم که تا امروز طول کشید، هر بار هم یه اتفاقی می افتاد (اصولا اتفاق بد) دل گرفتگی! باعث می شد بخوام مطلبی بنویسم و اصولا هم گشادی مانعش میشد.

مثلا روز اولی که سرکار رفتم، وقتی 6 عصر برگشتم. مادرم خبر داد که حال پدرم خیلی بد شده. خلاصه یه جورایی فکر کردم که داره از دست میره.

فرداش قبل از رفتن به شرکت، سر صبحانه داشتم گریه می کردم و خودمو لعنت می کردم که درحالیکه پدر و مادرم بهم احتیاج دارن، من اینجام.

چقدر این قضیه برای من غیرقابل درک بود که پدری که همیشه سالم ترین بنظر می رسید و همیشه ما ضعیف بودیم و اون بود که تکیه گاهمون بود، اینطوری شده باشه.

خوشبختانه مشکل بابا به خیر گذشت و الان حالش تقریبا خوبه.

یا مثلا روزای زیادی بوده که شدت کار و… خستم کرده و اگه اون موقع چیزی می نوشتم خلاصش این میشده که چقدر زندگی بده!

روز اولی هم که اداره رفته بودم در نوع خودش جالب بود، ساعت ناهار توی ناهارخوری، افرادی که میزای دیگه نشسته بودن، به طرز تابلویی یکی یکی برمیگشتن و نگاهمون میکردن. بعضیاشون هم وقتی دیدن متوجشون شدم باز از رو نرفتن و همچنان مینگریستن. بس که این ضعیفه جماعت موجودات داغونی هستن.

انقدر چیزای مختلفی تو ذهنم هست که نمیدونم با چه ترتیبی مطالب رو کنار هم بچینم یا حتی چه جوری عنوانشون کنم.

در کل میتونم بگم نسبتا راضی ام.

گرچه که از پدر و مادر و حمایت هاشون دورم و خیلی چیزا روی دوش خودمه.

گرچه که از یکی دو تا از دوستای خوبم دور شدم.

گرچه که فشار کار زیاده و با محیط دولتی حال نمیکنم.

اما نسبت به 7-8 ماه قبل یه جورایی آرامش بیشتری دارم.

البته بخوام دقیقتر بگم قبلا غمگین بودم الان عصبانی ام! :)

راستی نوشته های قدیمی رو نیم نگاهی انداختم. بیش از یک سال از ایجاد وبلاگ میگذره. انقدرا هم دور بنظر نمیاد.

چند تا پست داشتم که پیش نویس نگه داشته بودم، بنا به عادتم که هر پستی رو تا همه مطالب رو بنویسم و ترتیب مطالب راضیم کنه انقدر زمان میگذره که کلا نوشتنش بی تناسب بنظر میاد، همینجور مونده بودن.

اکثرا ناقص بودن اما یکیش که بنظرم کامل می اومد و نمیدونم چرا تو آب نمک نگهش داشته بودم رو پابلیش کردم.

چه اسم مستعار مضحکی هم انتخاب کرده بودم به رها تغییرش دادم. البته هیچ اهمیتی در داشتن اسم نیست، دلیل اصلیش اینه در غیر این صورت اگر بخوام جایی کامنت بذارم ناچارم از “دنیای دیوانه” استفاده کنم که خب ممکنه خدای نکرده، خدای نکرده این شائبه پیش بیاد که خودم دیوونم :دی

بسیار خوش می‌گذرد…

آقا آوارگی هم عالمی داره ها!

دیروز بعد 25 روز برگشتم خونه.

معمولا رفت و آمدم با اتوبوسه. اما این دفعه سواری گرفته بودیم. پدر هم بود.

یه دختره چادری اومد نشست کنارم، من وسط بودم، اون سمتم پدر.

خیلی نگذشته بود که دیدم طرف وزنش روی منه، ظاهرا خوابیده بود.

اصولا نفری که در صندلی عقب وسط قرار میگیره حسابی مورد عنایته، بخصوص اگر ماشین هم ازآن قبیل ماشین هایی باشه که یک کوهان شتر جلوی پای آدم است. چه شود اگر یکی هم روی آدم لم بده.

سعی کردم ازش فاصله بگیرم، اما باز اون بیشتر ولو شد. گفتم شاید یه مدتی بگذره جابجا بشه، اما انگار نه انگار… کم کم داشتم عصبانی می شدم.

هوسم کرد داد بزنم من همجنسگرام ( به دلیل ضریب نفوذ بالاتر نسبت به بایسکشـوال)، طرف از جاش بپره، نتیجه بگیره کنار بابام بشینه، امنیتش بیشتره.

البته احتمالا میگفت همجنسگرا چیه دیگه؟

+ هیچی همون «بازه».

نگاش کردم، چهرشم معلوم نبود، چادرشو کشیده بود روی صورتش.

گفتم بی خیال این که بخوام نخوام روی کول منه، توهم میزنم طرف لاله رخه.

نزدیکای مقصد بالاخره بیدار شد. نیم نگاهی که به طرف انداختم، کلا از زندگی پشیمون شدم.

هی خدا کرمتو بعد سالی هم که یکی رو روی ما انداختی، اینجوری؟

//////////

بهرحال برگشتم خونه.

اولین چیزی که با دیدن مامان گفتم این بود که این مدت که من و بابا نبودیم، دوست پسر نگرفتی؟

اونم حرفای همیشگی خودشو شروع کرد. از همون عصر شنبه که رسیدم شروع شد. این چه لباس نازکیه پوشیدی؟ سرما میخوری.

چرا انقدر کم غذا کشیدی؟

بیا پتوی تختت رو عوض کن یه پتوی گرمتر بردار و…

خب فکر کنم دلم برای این قسمتاش تنگ نشده بود.

//////////

این دوستان آزمون استخدامی هم دهن مو سرویس کردن انقدر که سرعت عمل دارن.

مصاحبه شهریور بود، تازه آبان ماه خبر دادن که مصاحبه رو قبولیدم، گفتن مرحله بعد گزینشه بیا فرم مربوطه رو پر کن تا مراحل شروع بشه.

یه برگه دادن که علاوه بر کلی سوالات گفته بود بیوگرافی خود را بنویسید.

اون لحظه داشتم فکر میکردم بیوگرافیم کجا بود، برای بخش «درباره ی من» وبلاگ خودمو کشتم، به زور 4 خط تونستم بنویسم.

ضمنا گفته بود شماره تماس 4 نفر از دوستانتان که شما را میشناسند و متدین هم باشند بنویسید.

الان چند ماه از اون زمان گذشته هنوز حتی به معرف ها زنگ نزدن. خدا رحم کرد که امسال سال همت مضاعف، تلاش مضاعفه.

امروز زهرا می گفت معرف یکی دیگه از بچه ها که اونم یک اداره دولتی قبول شده بود، بوده وقتی زنگ زدن ازش اینا رو پرسیدن:

حجابش چطوره؟ به ولایت فقیه اعتقاد داره؟ نماز جمعه شرکت میکنه؟

زهرا: اگه همه سوالا رو جواب بدم تابلوئه. مثلا نماز جمعه رو گفتم: نمیدونم من جمعه ها باهاش نبودم.

گفتم: برای من بگو ظهرا رو خبرندارم ولی شبای جمعه محفل ملکوتی یی داره!

میخوای سفارش کنم، تو رم یه بار ببره صفا و مروه؟

//////////

باز یه مدته حالم بده. سیستم خراب شدن حالم هم اینه که بیشتر روز حالم خوبه عصر حدودای 5 که میشه، اوضاع بدنیم بهم می ریزه، یا بی تابم و حس خوبی ندارم. خیلی وقته اینجوری ام.

یه مدت حالم خوب شده بود ها، تقریبا توی آذر.

کلاس CCNA هم موثر بود. از کلاس انرژی میگرفتم چون مباحث رو دوست داشتم و استاد هم جذاب تدریس میکرد.

مطالب رو با چاشنی شوخی توضیح میداد. یه جورایی دوس دارم اگر روزی تدریس کنم اینجوری باشم.

راستی طی روزای گذشته یه تعداد موی سفید جلوی سرم پیدا کردم، بنظر 10 تایی بودن.

مشخص بود چندماه بیشتر نیست که سفید شدن چون 4-5 سانت نزدیک ریشه مو سفید بود و بقیه مو سیاه.

خب فکر کنم یکم زود باشه تو 23 سالگی موهام شروع به سفید شدن بکنه.

واقعا هم جای تعجب داره، زندگی به این قشنگی، آسمون به این یه رنگی؛ من چرا باید موهام سفید بشه؟

غدیر

I once wanted to become an atheist, but I gave up – they have no holidays.
Henny Youngman

مذهب، مگر تعطیلاتش بدرد بخوره.

از اول مهر تا بحال انقدر در رفت و آمد بودم که نفهمیدم این 2ماه چه جوری گذشت.
هر هفته 5شنبه تا شنبه رو خونه نبودم. متاسفانه تا 3 ماه دیگه این وضع ادامه داره.

کلی ذوق داشتم که بالاخره این دفعه آخر هفته خونه هستم و میتونم بفهمم زندگی چی به چیه.

حالا مثلا الان چی کار کردم این چند روز… هیچی! همون زندگی یکنواخت همیشگی!

با این حال بهتر از له و لورده شدن تو راهه و رفتن به یه جای غریب…

{یه سری حرف بیخودی دیگه هم میخواستم بزنم که یادم نیست، اگر یادم اومد به پست اضافه میکنم}

Can’t think of a fucking title

یه جورایی درهم شکسته ام.
دیشب برخورد بدی باهام کرد. منم تصمیم گرفتم بی‌خیالش شم.
اون که مسلما براش مهم نیست چون 4 سال پیش تموم کرده بود
و این من بودم که هنوز این جدایی رو نپذیرفته بودم.

ولی به همین زودی مردد شدم که؛ می‌تونم؟
آخه من که هنوز خیلی امیدها و آرزوها برای این دوستی داشتم…
خیلی سخته 10سال عاشق کسی باشی و بخوای فراموشش کنی.

امیدوارم بتونم یک بار در زندگیم ثابت قدم باشم.

!Suspended

دیروز بعد مدتها تصمیم گرفتم یه پست بذارم.

لاگین کردم دیدم نوشته وبلاگ به دلیل نقص قوانین مسدود شده!

حیرون موندم که این وبلاگ تازه از تخم در اومده با 4 تا پستش چه جوری تونسته TOS رو نقض کنه؟

به پشتیبانی وردپرس پیام دادم که چرا وبلاگم رو بستید؟

امروز ایمیل اومد که، ساری، اشتباه شده و وبلاگو برگردوندن.

در این یک روز بر ما سختی ها گذشت :دی

و کلی حرفای بی تربیتی زدیم.

همش تو ذهنم می اومد که چقدر ضایع شدم که سراغ بلاگفا و امثالهم نرفتم تا نگران این نباشم که چون حرفام به مذاق بعضیا خوش نمیاد، وبلاگم رو ببندن.

اما در نهایت دمشون گرم که زود رسیدگی کردن.

داستان‌هایی با تو

امشب دلم گرفته…
این آهنگ روی repeat پخش می‌شه.

شاید بنظر موسیقی ساده ای بیاد، اما تا اعماق روح من نفوذ می‌کنه و منو یاد چیزایی می‌ندازه که قلبم رو خراش می‌ده.

جایی که آهنگ اوج می‌گیره، با هر ضربه‌ی پیانیست بر کلاویه ها، ضربه‌ای بر دل حس می‌کنم.

Ben Woods – Waking Up With Stories Of You To Tell Nobody

بعد از یکسال

دیشب (پنج شنبه 25 شهریور) بالاخره دیدمش بعد از 13 ماه! 4 ساله که سالی یک بار میبینمش. دقیقا از همون زمان که رابطمون تموم شد.

خیلی کوتاه تر از اون بود که انتظار داشتم. ساعت 7:55 اومد دنبالم. ولش میکردم 8:10 هم میخواست بره (مادرش کارش داشت) ولی  تا 8:20 نگهش داشتم.

خیلی دیدار خوبی نبود. بخصوص که تو همین مدت کوتاه یه کنتاک هم بینمون بوجود اومد.

اولین بار بود که رانندگی شو میدیدم. بنظرم خیلی خوب نبود.

بعد کنتاک، دو سه دقیقه ای سکوت کرده بودیم. اون مشغول رانندگی و منم به جلو نگاه میکردم. یه دفعه یادم افتاد که فرصت کوتاهه و مدت هاست ندیدمش.

برگشتم و بهش نگاه کردم. سریع متوجه شد و با خنده گفت چیه؟

نمیدونم آدم باید خیلی خارج از باغ باشه که از اینکه کسی که عاشقشه و یکساله ندیدتش، نگاهشو بهش دوخته تعجب کنه.

فقط گفتم: دارم نگاهت میکنم.

گفت: دفعه ی قبل بهم گفتی پیر شدی!

کلی جمله ی بی سرو ته سر هم کردم که در نهایت بیان کنم که سربه سرش گذاشته بودم.

اما انقدر قاطی حرف زدم که فکر کنم هیچی نفهمید.

مثل همیشه گفت که حالش افتضاحه و دلیلش امتحان چند روز پیشش بود. البته یه دلیل دیگه هم آورد (رفتن به بخش داخلی) که فرصت نشد ازش بپرسم مشکلش چیه.

گفت دارن به خونه جدیدشون نقل مکان میکنن. همون که 5سال پیش که هنوز باهم بودیم تازه خریده بودنش. و منم بهش گفته بودم: اتاق من رو به آفتاب باشه :mrgreen:

اون زمان که دبیرستانی بودیم و همیشه اینجا بود خونه هامون دورترین فاصله رو داشت، حالا که سالی یک بار هم خونشون نمیاد، تو یک خیابون هستیم.

فقط خوبیش اینه که میدونم به زودی میبینمش. این بار من میرم شهری که اون هست و چون مدت نسبتا زیادی هم میمونم احتمالا چند باری ببینمش.

همه حرفا باشه واسه اون موقع.

پاسداری شده: از هر دری سخنی

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژهٔ خود را بنویسید:

از دست ملت فضول

یه روز اوایل تابستون، تازه از خیابون اومده بودم خونه.
مامانم صدام کرد و گفت: وبلاگ … رو میشناسی؟
منم گفتم نه.

به خیالم حتما یه وبلاگ سیاسی یا اجتماعیه که از voa یا bbc اسمشو شنیده.
گفت: دروغ نگو. (البته با لحن بدی اینو نگفت. لحنش تو این مایه ها بود که کلک نزن!)
منم که اعصاب سین جین ندارم جوش آوردم.

+ اه، نمیشناسم دیگه.
- یعنی وبلاگ تو نیست؟
+ چییییی؟ من اصلا وبلاگ ندارم.
خلاصه کاشف به عمل اومد که یکی از دوستان خانوادگی به مامانم گفته صاحب این وبلاگ یه دختره به اسم…(هم اسمِ من) که دانشگاه و دانشکده اش با دختر شما یکیه. فکر کنم دختر خودتونه.
و یه جورایی بهش رسونده که وبلاگ محتوای خوبی نداره.

+ من انقدر **خل نیستم که اگر وبلاگ بزنم هم اسممو بگم هم دانشگاه و رشتمو!
- منم خیلی تعجب کردم، گفتم تو همیشه مراقب این مسائلی. از صبح تا حالا که بهم اینو گفتن کلی حالم بد شده. پس این وبلاگ مال کیه؟

+ نمیدونم. خب شاید یکی از بچه های سال پایینی، من که سال پایینی ها رو نمیشناسم.

رفتم لپ تاپ رو آوردم و وبلاگ رو باز کردم دوتایی با مامان دیدیم.
آقا داغون در حد تیم ملی! از این وبلاگ هایی بود که دخترهای با رنج سنی 14-17 سال مینویسن. پر از نثر/شعرهای عاشقانه ی کپی پیستی! هر پستشم یه رنگی!

از این چیزا:

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم، من خیلی میترسم!
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالامی شه یواش تر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر.
زن جوان: خوب، حالا می شه یواش تر برونی؟
مرد جوان: باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

+ اَه واقعا که مامان، خداییش فکر نمیکنی من یه کم با کلاس تر از این حرفام؟ :دی
هم اسم بودیم ولی تو هیچ کدوم از پستاش ندیدم حتی به اینکه دانشجوئه اشاره کرده باشه چه برسه به اینکه برای دانشکده ی ما باشه.
بنده خدا هیچ مطلب آنچنانی هم در وبلاگش موجود نبود که بخواد نامناسب حساب بشه.
آخه این مثلا دوست خانوادگی ما، یکم زیادی مذهب رو جدی میگیره. خودشم یه وبلاگ داره، به جوونا در مورد مشکلات مختلفشون -که 90%ش نهایتا به مسائل جنسی ختم میشه- مشاوره از دید مذهبی میده. دیگه تصور کن!
از نظر این آقا اینکه یه دختر جوون وبلاگ داشته باشه و درد عشق داشته باشه، خودش کلی عیبه!
خلاصه بعدش کلی به مامی توپیدم که تو همیشه به من شک داری و هر کی هر چرتی میگه سریع باور میکنی.
بعد گفتم حالا فکر میکردی چه خبر باشه تو وبلاگم؟
گفت ترسیدم حرفای سیاسی زده باشی!
منم گیر دادم که نه خیر مطمئنم فکر کردی از پسربازی و مسائل عشقیم توش مینویسم.

—–

سال 82 یه وبلاگ داشتم، البته پستاش به 20 نرسید.
با اینکه حتی اسمی از خودم یا معشوق نمی آوردم و فقط ماجراهامون رو نقل میکردم، یکی دیگه از عشاقِ معشوق (چی گفتم :) ) وبلاگم رو پیدا کرد و ما رو شناسایی کرد.
من هم ناچار شدم همه ی پست های مربوط به خاطرات رو پاک کنم و فقط پست های متفرقه رو باقی بذارم.

خلاصه اینکه با توجه به دو موردی که ذکر کردم، بهتره از اسم مستعار برای خودم و سایر آدمایی که ازشون اسم میارم استفاده کنم.
خیلی حال نداشتم برای اسم فکر کنم، رها اسمیه که برای خودم انتخاب کردم.

سلام دنیا

خب بالاخره راهش انداختم.

چند ماهی بود می‌خواستم وبلاگ ایجاد کنم، تنبلی می‌کردم.

بعضی وقتا آدم وقتی نوشته های دیگرانو می‌خونه حس می‌کنه خودشم دلش می‌خواد حرف بزنه، هر بار هوسم می‌کرد می‌دیدم وبلاگ ندارم.

قبلا چندتایی داشتم ولی بخاطر همین تنبلی هیچکدوم به جایی نرسیدن و بعضیا بعد دو سه پست رها شدن.

مطمئن نیستم این یکی به وضع بقیه دچار نشه. ولی هدفم اینه که اگر هم سالی یه بار هوسم کرد پست بذارم، همه رو همینجا بنویسم. نه اینکه هربار یه وبلاگ جدید بزنم.

این وردپرس هم بنده رو نمود تا یه وبلاگ ساختم. هر اسمی انتخاب میکردم قبلا ثبت شده بود، %99 هم فقط ثبت شده بودن بدون هیچ پستی!

فقط میخواستن اسمای خوبو هوتوتو کنن.

نمونش همین madworld آخرین اسمی بود که به ذهنم رسید، دیدم اینم گرفتن. دیگه گفتم بیخیال با اغماض یک حرفو تغییر بدم madw0rld رو ثبت کردم.

بعد یاد آهنگ Mad World افتادم و جمله زیرعنوان رو از اون آهنگ انتخاب کردم.
خلاصه اینکه اگر وقتی و حوصله ای باشه می‌خوام اینجا از چیزایی که تو ذهنمه بنویسم، از زندگی روزمره ام، تضادهایی که در اطرافم می‌بینم، تضادهای خودم با اطرافم .

بنویسم از دنیای دیوانه ای که هم یه جورایی آدمو خنده می‌ندازه هم غمگین می‌کنه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.